|
در راه اگر همچو خويشتن نديدی چون کر گدنی تنها سفر کن!!!
|
(براي شاعران نو شمع و گل و پروانه يست)
چون آهوان در دشت عافيت گشتن
چون لاك پشت در غار خويش خفتن و مردن
چون تمساح آب ديده فروريختن و آب دهان فرو بردن
يا چون شاعران نو شمع و گل و پروانه يست
هنگام ظلمت و سرب
در باغ انار و سيب از بند حقيقت رستن و
در عهد زنجير و بلا
درآسمان پي ستاره هاي سبز گشتن
آه ! بهتان برخورد؟
آه ! نه حس شمارو ميفهمم نه هنر براي هنر را ؟
آه ! من خيلي نادانم
راز طول عمر را نمي دانم؟
چرا عزيزم اين راز را بهتر از تو مي دانم:
"آنسان براي نيستي حقير باش
که به يافتنت نايد مرگ
گر نه آنسان حقير مي يابي عمر را
که هستي از حقارت تو را به نيستي خواهد فروخت."
سند باد نجفی
از مجموعه ( ملودی منهدم )
به همین سادگی
به همین خوشمزگی ...
ما را به ک ا ف دادند
كاروانسرا
كاشانه نيست
بايد برويم
تا در خانه ی خويش خاك شويم.
اول كاسه اي آب راه را بدرقه كرد
آخر يك خروار خاك.
آنكه خود را ساكن كاروانسرا كه نه
حاكم آن خواند
مورچگان در جمجمه اش سكونت كه نه
حكومت دارند...
سند باد نجفی
سین شین NO!
جیم شین OK؟
میم sleep خماری پف پف ...
هیچی مثلاً با رمز حرف میزنه من نفهمم
در انتظار چیستی؟
اینجا هنوز تاریکی ست .
تو به ازدحام کدامین کوچه ی خوشبخت خواهی نگریست؟
وقتی دریچه مصدود است ...
|
دیگر از معلق بودن بیزاریم بیشتر نمی تواند ؛ من تعلق را خواسته ام ، و همیشه چونانکه چیزی را گم کرده ام ، سرگردان در اعماق بوده ام . اصالت صبح را فروخته ام ، و اکنون قیمت غروب را باخته ام . امید داشته ام به گل یأسی که پرپر شد ، و آری ، بی چیزتر از هیچ چیز را طاقتی نیست . .........................................................
دیروز لعنت بی ارزش من از سرگردانی ، به حماقتی بود که نکرده بودم . امروز حسرت بیهودهء من از دیوانگی ، به سرگردانی نارسی است که دیروزم را خراب کرد . و اکنون بی چیز تر از فردا ، تشنهء دریدن واژه ها ، به انعکاس ابتذال دیده ها می اندیشم .
.............................................................
پی نوشت: گاهي آرزو ميكنم کاش تمام انگشتهاي دستم انگشت شصت بود!
|
عید بود
مرد به داروخانه رفت
سرنگی خرید
به گوشه ی شهر رسید
حجمی از آسمان را در سرنگ جای داد.
اگر پرنده نمی تواند در آسمان آزاد باشد
آسمان می تواند در پیکرش آزاد باشد.
باران می بارید.
پینوشت : *منتظر روز رستاخيز نباشيد چون چيزي است كه هر روز در اطرافتان رخ مي دهد.
کامو
خستگی زمین
نزدیک بود به من
و خدای همیشه سبز
همیشه درنگ
به عبث مرا زائید
همچون رودی در هم
در بستر یاس
با شبهای زرداب و خون
با دوستان همیشه سکون
بر نشاء گلخانه
مرده با عشق
با خلوت شهرزاد پیر
که برهنه خاک شد
با لبهای به هم دوخته
و دهانی تنگ
می خواهم بخوابم
در قطعه های پیش ساخته گورستان
بی دریچه
بی کم و کاست
با تمام خستگی زمین
و خدایی که همیشه غیبت داشت
در اندوه من .
وقتي خاكم كردند
احدي گريه نكرد
خيلي پيش از اين
در آنان خاك شده بودم
آنان نيز
همچنين .
كفن را كسي كنار نزد
تا چهره ی زردم راببيند
خيلي پيش از اين
من نيز
همچنين.
انسان به دنيا آمدن سخت است ،زندگي به سر بردن سوي مرگ ،گران.
شنيدن حقيقت والا آسان نباشد و ديدن انسان اصيل دشوار.
بودا
به من تکیه می دهد بانیشخند می گوید :
«می بینی من در هر رقابتی از تو جلوتر بوده ام »
سرفه ای می کنم
تازه ترین نیازش در خاطر زنده می شود
و سکوت می کنم...
در غارت هوسها درنگ کن
که در غارتت درنگ نخواهند کرد !